![]() |
![]() |
|
|
کودکي با پاي برهنه زير باران ايستاده بود و به ويترينه فروشگاهي نگاه ميکرد، زني در حال عبور او را ديد،او را به داخل فروشگاه برد و برايش کفش و لباس خريد وبه او گفت مواظب خودت باش. کودک پرسيد :ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخندي زد و پاسخ داد: نه!من فقط از بندگانه خدا هستم. کودک گفت: ميدانستم نسبتي با او داريد..........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:16 توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اين دنيا يه ايستگاهه
همه ما توي اين دنيا مسافريم .... مقصد سفر خداست ... خوشا به حال اون كسايي كه توي اين سفر يه همسفر دارن .... |
| پیوندها |
|
هنوز نمی دونم! (امیر) قاصدک(سعیده) نهر تنهایی |
|
RSS
|