![]() |
![]() |
|
|
چه حسی پیدا می کنی وقتی نتونی راهتو انتخاب کنی ؟؟؟ چه حسی پیدا می کنی وقتی به این سن رسیدی و دیگران باید برات تصمیم بگیرن و هرچی خودشون میخوان و بهت تحمیل کنن ، و تو مجبوری گوش بدی ...؟ چه حسی داری وقتی نتونی حرفتو بزنی ؟؟ نمی دونم شما با این شرایط چه حسی پیدا می کنید ..اما من داغون شدم ، خسته شدم ، سالهاست دارم تحمل می کنم ..سالهاست سکوت کردم ..سکوت کردم تا حرمت نشکنم ، تا بی احترامی نکنم ، اما وقتی طرف مقابلم همه چیزو شکونده من چطوری بازم خودمو نگه دارم ...؟ بازم سکوت کردم .. اما دیگه نمی تونم ..دارم منفجر می شم ..مگه چقدر ظرفیت دارم ، منم تا یه حدی می تونم تحمل کنم ...احساس می کنم دیگه پر شدم ...تا کی من حق انتخاب نباید داشته باشم ؟؟ این همه زورگویی ها تا کی می خواد ادامه داشته باشه ؟؟ یکی بگه من چی کارکنم ؟؟؟ خدایا می دونم فقط تو می تونی کمکم کنی ...فقط تو تو هرچی بخوای همون می شه ...خودت بهم صبر بده یا نجاتم بده .... خدایا دستمو بگیر و نجاتم بده تا دیر نشده ... خدایا ...فقط تو می تونی ... خدایا کمکم کن ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:42 توسط مسافر |
|
|
وداع..خداحافظی ...جدایی..انتظار...اشک... از این لحظه ها متنفرم .... شاید این چندمین بار که این لحظه ها برام تکرار میشه ... خیلی تلخه... بغض گلمو میگیره ..مهم نیست کجام!! ..توی خیابون ..توی جمع .. هرجا که باشم اشکهام سرازیر می شه ... وقتی دوباره لحظه وداع از راه می رسه، داغ دلم تازه می شه ... یاد گذشته ها می افتم.... تلخ ترین روزهای انتظارم زمانی بود که محمد زاهدان بود .و من روزهای جمعه انتظار می کشیدم تا زنگ بزنه ....چه روزهایی بود!! ... امروز هم یکی از اون لحظه ها بود... محمد یه سفر کوتاه در پیش داره ..همین الان حرکت کرد ... 3 روز فقط اینجا نیست اما برای من به اندازه ی 30 روز می گذره ... چقدر دلم می خواست منم می تونستم برم .. با اینکه تازه پیش آقاجون بودم اما بازم دلم تنگه و دلم می خواد برم ... دلم خیلی گرفته .. بغض گلمو گرفته ...خدا فقط از دلم باخبره ... آقاجون خودت دست محمدو بگیر و حفظش کن ... خدایا محمدو سپردم به تو ..وقتی همه چیزو می سپرم به تو چقدر آروم می شم ... خدایا هیچکس به جز تو نمی تونه نگهدارش باشه ... خدایا شکرت ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:11 توسط مسافر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:51 توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اين دنيا يه ايستگاهه
همه ما توي اين دنيا مسافريم .... مقصد سفر خداست ... خوشا به حال اون كسايي كه توي اين سفر يه همسفر دارن .... |
| پیوندها |
|
هنوز نمی دونم! (امیر) قاصدک(سعیده) نهر تنهایی |
|
RSS
|