تبليغاتX
همســــــفر
تولد... تولد.. تولدت مبارک 

 امروز تولد عزیزترین ، مهربون ترین ، با صداقت ترین ، با گذشت ترین ، صبورترین، فرد زندگیم .....

 

بهترینم ، از اعماق وجودم تولدت و بهت تبریک می گم ...

                                                                                          

   عزیزم تو خیلی مهربون و با گذشتی، امیدوارم بتونم این همه گذشت و خوبی تو رو جبران کنم .....

هرچه دارم از تو دارم مهربانم ....

                شکوفه های صورتی فدای مهربونیات… یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خوبیات....

              یه سبد یاس سفید تقدیم به تو بهترینم، به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست...

ای که ترنم محبت را در قلبت احساس کردم

 تولدت مبارک عزیزم

 امیدوارم سال دیگه  همین روز به لطف خداوند توی خونه خودمون باشیم و من تولدت و جشن بگیرم ...                                         

                                     

                                                               

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 20:39  توسط مسافر | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:38  توسط مسافر | 

 چرا این طوری شدم ؟؟؟؟

 اعصابم همش داغونه ..دوست دارم داد بزنم ...گریه کنم ....

 هرچی گریه می کنم انگار تمومی ندارم .....

 خدایا کمکم کن .....کمکم کن تا اخلاقم درست بشه ....

 خیلی شرمنده ام ....شرمنده کسانی که باهاشون بد حرف زدم و سرشون داد زدم ....

 نمی دونم چم شده ....!؟؟

 خدایا دستمو بگیر ....خدایا این اخلاق و رفتار بدو ازمن دور کن ....

 من صبر و تحمل گذشته رو ندارم .....

 خودت بهم صبر بده و تحملمو زیاد کن .....

 خدایا فقط تو ....فقط تو ...می تونی کمکم کنی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:20  توسط مسافر | 

 تا کی ؟؟؟داد ، فریاد ،...اضطراب..دلهره ...بی قراری...تا کی ؟؟؟

 برادرم خوابیده .....مامان و بابا رفتن مهمونی ...

 در ظاهر خونه سکوت و پر از آرامش ...اما چه فایده وقتی دلم نا آروم و آشوب ...؟؟

 نمی دونم قلبم تند می زنه یا کند ؟؟حال خوشی ندارم ....دوست دارم گریه کنم ...اما نمی تونم ...

 محمد چه گناهی کرده ؟؟؟ هردفعه که دلم از این خونه پره....باید سراون بیچاره خالی کنم ....

 بغضمو چطوری  نگه دارم ...؟؟

 صدای زنگ .....

 دیگه خونه هم آرامش نداره ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:53  توسط مسافر | 

 از صبح همش تو ذهنمن ....نمی دونم چرا !!؟؟ اما این فکرها خیلی بی تابم کرده ....

 با اینکه باید کارو فردا تحویل بدم و خیلی از کار مونده .. اما نتونستم دیگه ادامه بدم ....

 دلم  خیلی نا آرومه .....آشوبه .... گفتم باید حتما هرچی  توی دلم هست  بنویسم تا شاید کمی آروم بشم ...

 دست از کار کشیدم ... بازم مثل همیشه می نویسم ....

 

 فکر خالم که چه قدر مهربون بود....یه معلم دلسوز ...شوهر نامرد .....طلاق ...بیماری روانی ، اما باز

 مهربون و دلسوز ...عاشق بچه ها ...بینهایت مهربون ...عاشق  پرنده ها...سالها  با پدر و مادر زندگی

 کردن ..همش دکتر ...قرص، دارو ....قرص ..دارو ..خواب ..خواب ...سکته قلبی ...مرگ ...

 جلوی چشم مادر پر پر شدن ..چرا انقدر توی زندگیش زجر کشید  ؟؟؟اون که انقدر خوب بود ...

 چرا اینطوری شد؟؟ من مطمئنم جاش توی بهشته ...

 

فکر داییم ...یه دایی که نمونه بود ....توی اخلاق ، رفتار .....دکتر دندانپزشک ...

 یادم میاد 5 سالم بود یه  دندونمو پر کرد ،هنوزم که هنوزه هیچ عیبی نکرده ....

 بعد از 16 سال خدا بهش یه پسر داد ....داییم  ،سردرد شدید  ...تومور مغزی .... سرطان.. شیمی درمانی ...

  کما .... بعد از 2 سال زجر ...مرگ .. توی بغل مادرش جون داد...

 من 9 سالم بود ....پسر داییم 10 ساله بود...

 

فکر خالم ... توی زمان انقلاب معلم تیراندازی بود ... بسیار زیبا ...خوش اخلاق مهربون ...یه پسر داشت ..

 یه  بچه دیگه هم تو راه داشت ....مدیرش جنون داشت .. یه گلوله توی شقیقه ...مرگ ....

 هم خودش هم بچه ی تو راهش....

 

 فکر داییم ....یه فرد انقلابی ...مذهبی ، تعصبی  مهربون ...چند بار رفت جنگ .. بارآخرد یگه برنگشت ...

 تازه ازدواج کرده بود ...

 

 فکر دایی 6 ماه ...سپردن دست همسایه ...وقتی مادربزرگم برای تحویل گرفتنش می ره پیش همسایه ...

 جنازه بچه اشو بهش تحویل می دن ....ای کاش جنازه رو می دادن ... !!!

 خودشون بدون دفن کردن می اندازن توی چاه.......

 

 امشب دلم خیلی گرفته ... برای پدربزرگ و مادر بزرگم ... چقدر داغ دیدن ...خیلی سخته ..خیلی سخته ..

 ای کاش راهمون دور نبود و من می تونستم هر روز ببینمشون و براشون کاری کنم ....اما حیف !!!

 هرچی می گیم بیاین تهران ...گوش نمی کنن ...نمی دونم چرا از خونه نمی تونن دل بکنن ...؟؟؟

 نمی دونم ....

 تنها کاری از دستم برمیاد اینکه فاتحه ای بخونم برای  عزیزانی که از دست دادم ...

 و از هیچ کمکی برای کسانی که هستند دریغ نکنم و براشون دعا کنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 1:22  توسط مسافر | 

 

 

خیلی دوست داشتم یکبارم شده شب توی جمکران باشم ....

 حرم حضرت معصومه (ص) شب بودم، اما جمعه اولین باری بود که شب جمکران بودم ....

نماز ظهر و عصر توی حرم حضرت معصومه (ص) خوندیم و نماز مغرب و عشا هم توی مسجد جمکران...

 یاد همتون بودم .....برای همتون دعا کردم .......

 محمد می گفت : باید مشهد و از قم بگیری .....

 یادم افتاد دفعه قبلی هم که میخواستم برم مشهد ، قبلش رفته بودم قم....

 برام دعا کنید ......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:18  توسط مسافر | 

  مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو

  روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

  او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند

  راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.

  فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو

  تا به بهشت بروی.

   مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند

   به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت

  پاره شود و خود بیفتد. 

  ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت:

  تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .

   دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:4  توسط مسافر | 

 

 بغض گلمو گرفته ..دلم می خواست جلوی بابام زار زار گریه می کردم

 و هرچی توی دلم بود می ریختم  بیرون ....

 اما حیف که هیچ وقت نتونستم و نمیتونم ....

 خسته شدم ..خسته شدم ....آخه تا کی باید با این منطق بابام بسازم و بسوزم ..؟؟

 چه طوری می تونم تو روش وایستام و بگم بابا داری اشتباه می کنی .؟؟

 یک بار به خوبی و خیلی آروم و غیر مستقیم بهش فهموندم که داره اشتباه فکر می کنه ...

 اما به من گفت : عیب گرفتن از بزرگان خطاست .....

 همش سکوت کردم .. سالهاست سکوت می کنم و میریزم توی خودم ....

 بازم امشب مانعم شد .....مثل همیشه ...

 خدایا آخه پس من چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 1:59  توسط مسافر | 

 بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چرا اینطوریه ؟؟؟؟

 چرا خوشی و خوشحالی برای من مدتش انقدر کوتاست ...خدایا ناشکری نمی کنم ...اما چرا ؟؟

 درسی رو که امیدی به قبولیش نداشتم ..قبول شدم ...

 اما متاسفانه ....

 درسی رو که خیلی خوب امتحان داده بودم و حتی در فکرم نمی گنجید که بخوام بیافتم ..افتادم ....

 چرا همیشه اون چیزی که ما فکر می کنیم نمی شه ؟؟؟

 یا همیشه برعکس می شه ؟؟

 نمی دونم خلاصه که چندروزیه دپرس شدم ....

 یه درس سه واحدی رو افتادم ...با نمره ۸.۵ ....

 البته بازم خدارو شکر ....

 هیچ چیزی بی حکمت نیست ....

 خدایا بازم شکرت .... شکرت

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:46  توسط مسافر | 
 

 

 همین الان دو تا از نمره هامو دیدم ....

 فکر می کردم میافتم ...

 شاید باورتون نشه ... یه سوال بیشتر جواب نداده بودم ....

 امیدی نداشتم به اینکه قبول بشم ...

 اما قبول شدم .....

 خدایا شکرت ....

 خدایا ازت خیلی خیلی ممنونم ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:21  توسط مسافر | 
 

))منبع کد آهنگ((