تبليغاتX
همســــــفر
 

خداروشکر امتحانات سخت به پایان رسید ....

فقط آشنایی با قرآن مونده که چهارشنبه دارم ...

بعد از امتحانات کلی کار رو سرم ریخته ....

اما مهترین کار اینه که باید دست به دامن خدا بشم و کلی دعا کنم ....

تا چیزی رو که می خوام خدا به صلاحم کنه و بهم بده ...

دعا کنید بهم بده .. خیلی خوب میشه ..

یکی از آرزوهامه ...

همه چیز ممکنه .. فقط کافیه خدا بخواد ....

دعا کنید تا خدا بخواد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:11  توسط مسافر | 

 

 هركسي بيشتربه ياد مرگ باشد ازحيله ها وفريبهاي دنيا رهايي ميابد.

 

آگاهي ازمرگ نميگذارد آن چه را كه بايد امروزاز آن لذت ببريم به فردا

واگذاريم.

 تا حالا شده از همون اول که مرده و میشورن،غسل می دن،کفن می کنن وخاک می کنن از

 نزدیک تماشا کنی ؟؟؟

 چه حالی بهت دست می ده ؟؟

 یاد خودت نمی افتی؟؟ که یه روزهم جای تو همین جاست ؟؟؟

 امروز بهشت زهرا بودم ...

 رفته بودم تشییع خاله بابام .... خیلی زن خوب و مهربونی بود ...

هنوز چهره خندان و مهربونش توی ذهنمه ....

خیلی دوسش داشتم ... اونم منو خیلی دوست داشت ....

دیگه نمی دونم چی بگم ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:28  توسط مسافر | 
سلام آقا وحید

همیشه میای و منو با یه حرفت خیلی ناراحت می کنی ....

همیشه میگی من تو رو فراموش کردم ..

من هیچ وقت فراموشت نمی کنم ..

وقتی  بهم می گی فراموشت کردم  انگار با پتک می زنی تو سرم ....

در ضمن تو هیچی برای من نذاشتی .. نه آدرس میلی و نه آیدی ...

وگرنه مگه می شه بزاری و من چیزی ننویسم ...

امیدوارم زود بیای و یه آدرسی بزاری ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:41  توسط مسافر | 

 

 چه قدر امشب دلم گرفته .....

 دیشبم دلم گرفته بود اما نه به اندازه امشب ....

 شاید به خاطر محرم .... اما نه اگر به خاطر محرم بود چرا از اول محرم دلم نگرفته بود ؟؟

 چرا... ، یکم که فکر می کنم می بینم از اول محرم دلم گرفته بود اما نه به اندازه امشب ...

 پس دلتنگی دلم از محرم نیست ..

 شاید به خاطر اینکه صدای دسته رو دیشب شنیدم اما نتونستم برم بیرون ...

 آره ..از دیشب بود ..از دیشب که صدای دسته رو شنیدم دلم بیشتر گرفت ...

 اما انگار از دیشبم نبود ..چون امروز صبح خوب شدم ...

 امشب هم صدای دسته رو شنیدم اما دلم نگرفت ...شاید چون سرم به کار گرم بود ...

 اما نه هرچه قدر هم سرم به کار گرم باشه بازم این نوحه ها و صداها منو به سمت خودشون

 میکشونن .. پس چرا امشب نکشوندن ؟؟ احساس می کنم دلم سیاه و تار شده ...

 یه بغضی گلومو گرفته ...

 شاید این دل گرفتگی من از حرفهای امشب بابام باشه ....

 آخه تا دیروز در مورد بابام  و تصمیمات  برای آینده من فکرهای دیگه ای می کردم اما امشب

 همه اونها از بین رفت و چیزهایی که انتظار نداشتم از بابام شنیدم ..البته می دونستم حرفش

 همیشه همینه  که الان گفت ..اما انگار خودمو گول می زدم و با واقعیت رو به رو نمیشدم ...

 اما نه از اینم نیست چون می دونستم و دفعه اولی نیست که این حرفها رو شنیدم ...

 فقط یکم الکی امیدوار بودم که نظر بابام عوض شده .. پس از اینم نیست ...

 شاید به خاطر این باشه که محمد همین الان بهم زنگ زد و گفت دارم میرم شابدالعظیم ...

 آخه منم خیلی دوست داشتم امشب برم یه جایی و بغضی که توی گلوم هست و باز کنم و هق هق

 گریه کنم ... چه قدر دلم می خواست امشب توی یه مجلسی بودم و گریه می کردم ...

 شاید دلم برای این گرفته که بغضمو نگه داشتم و نمی تونم گریه کنم.. شاید گریه کنم آروم

 بشم ...اما فکر نکنم ...

 شاید به خاطر این دلم گرفته که ...الان دارم مناجات امیرالمونین گوش می کنم ....

 اما نه  انگار از اینم نیست ....

 شایدم به خاطر اینکه امتحان دارم .. اما هیچی درس نخوندم ..

  اصلا حوصله درس خوندن ندارم ...نمی دونم ...

 شاید به خاطر اینکه ... خیلی وقت که از خدا دورم ... از خدا خیلی دورم ...

 یاد گذشته ها بخیر .. چطوری اون موقع از عبادت خسته نمی شدم ....

 اما الان حوصله 100 تا صلوات فرستادنم ندارم ... باید شروع کنم ..

  بسه هرچی توی این مدت دور بودم ...دیگه بسه ....

 ای کاش یکی بهم می گفت این دل گرفتگی از چیه ؟؟؟؟

 دلم آشوب .... انگار قرار یه چیزی بشه و من نمی دونم .. اصلا نمی دونم... هیچی نمیدونم ..

 فقط می دونم حالم زیادخوش نیست .. مثل همیشه نیستم .. خیلی گرفته ام ...

 یه چیز دیگه ام می دونم ... چیزهایی که توی دلم بود و نوشتم ،و کمی آروم شدم ..

 همیشه با نوشتن آروم می شم .. هرچی توی دلم هست و می ریزم روی کاغذ ....

 می خوام از این به بعد برای دل خودم بنویسم .. ساده .. ساده ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:15  توسط مسافر | 
 

 یادم میاد یه مریضی داشتم ....

 خیلی نا امید بودم .. با یه دوستی درد و دل می کردم ..

 دوست بهم گفت : انقدر نا امید نباش و غصه نخور ...

 من بهش گفتم : اگه تو به جای من بودی چی کار می کردی ؟ بگو منم همین کارو کنم ...

 دوست بهم گفت  :اگه من به جای تو بودم ،

 به جای اینکه ناراحت باشم و غصه بخورم ،

 میرفتم در مورد مریضیم کتاب می خوندم و اطلاعات بیشتری کسب می کردم

 و راههای درمانشو و مقابله با این مریضی و پیدا می کردم ....

 دیروز داشتم با خودم فکر می کردم که یاد حرف دوستم افتادم ...

 رفتم کتاب و باز کردم و چشمم به مطلب جالبی افتاد ...

 فکر کنم برای شما هم جالب باشه ....

 ویروس هپاتیت تا ۶ ماه در خون خشک شده زنده باقی می ماند ....

شاید دارم به این نزدیک می شم که چطور به این بیماری مبتلا شدم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:32  توسط مسافر | 
 

 

یعنی ..........

 باورم بشه که هپاتیت دارم ....!!؟؟؟

 اگه بهتون همین الان بگن هپاتیت دارین چی کار می کنین ؟؟؟؟

 اصلا باورتون می شه ؟؟

 نه مطمئنا باورش براتون سخته ....

 همیشه من برای دیگران به راحتی باورم می شد که هپاتیت دارن اما برای خودم ....

شاید این عکسی که گذاشتم اصلا ربطی به هپاتیت نداره ..

اما صدای بارون و چک چک آب آرومم می کنه ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 1:12  توسط مسافر | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:47  توسط مسافر | 
 

))منبع کد آهنگ((