تبليغاتX
همســــــفر

 

 مرد :هميشه پشت اين چراغ قرمز وقتم تلف مي شه ...

 ديگر بقيه حرفهاي راننده را نشنيد چون داشت به اين فكر مي كرد كه چراغ قرمز را چه قدر

 دوست دارد .

  با خودش گفت : نبايد وقت را تلف كنم .

  زود به راه افتاد و باز فرياد كشيد : گل ، آقا گل مي خواهيد...؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 0:5  توسط مسافر | 

 

 

 ديروز با يك دسته گل رز آمده بود ديدنم ....

 با يك نگاه مهربان .....همان نگاهي كه سالها آرزو داشتم و از من دريغ ميكرد ....

 گريه كرد وگفت دلش برايم تنگ شده است ....ولي من فقط نگاهش كردم .....

 وقتي رفت سنگ قبرم از اشكهايش خيس شده بود .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 14:57  توسط مسافر | 

 

 كاش مي دانستي دلم درحسرت دوباره ديدنت درسينه مي سوزد،

 كاش مي دانستي شمع آرزوهاي مرا باد جدايي تو خاموش كرد .

 كاش مي دانستي جاي تو براي هميشه كنار تنهايي من خاليست .

 كاش مي دانستي اين دل پس از تو ديگر ارزش نگه داشتن ندارد

 كاش قصه تنهايي مرا از چشمان بي فروغم مي خواندي ،

 حالا چگونه به نبودن هميشگي ات عادت كنم ؟؟

 این شعر تقدیم می کنم به کسی که خودش می دونه ...(ر.ج)

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:57  توسط مسافر | 

 

 مرد دررا باز كرد ....

 نورمات مهتابي از لاي در روي صورت زن و پسرك خط باريك سفيدي انداخت ....

 _ پاشو حاضرش كن زن !

 _ زن با گريه گفت : نه !

 _ پاشو زن ميخواي زندگي مو نو حروم اين يك تيكه گوشت بي خاصيت كنيم ؟

 اون هيچي نمي فهمه !

 مرد به طرف زن رفت و دستش را گرفت و با زور از اتاق بيرون كشيد .

 او برگشت تا در راببندد . نور مهتابي روي صورت پسر خط باريك سفيدي انداخته بود .

 در نور مات مهتابي قطره هاي شفاف اشك روي صورت پسرك مي لغزيد ....

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:16  توسط مسافر | 
 

))منبع کد آهنگ((