![]() |
![]() |
|
|
سلام آقا وحید گل ..... من هیچ وقت برادر خوب و مهربونمو فراموش نمی کنم .... شاید باورت نشه .. هم برات میل داده بودم و هم آف گذاشته بودم .... اما نمی دونم چرا بهت نرسیده ..... اتفاقا توی این مدت خیلی به یادت بودم ....می دونی چرا ؟؟؟ چون تو یه برادر واقعی بودی و هستی .... واقعا منو جای خواهری قبول داشتی و داری .. دلم خیلی گرفته بود .. از یه برادری ...اومدم برات میل نوشتم و توی میل گفتم ... قدرتو خوب می دونم ..... تو یه برادر واقعی هستی ... آقا وحید گل .... ایندفعه که اومدی ....برام آدرس میلت و بزار .... یه میل جدید بساز .... شاید ایملت مشکل پیدا کرده .... من هروز منتظرتم .. نمی دونی چه قدر خوشحال شدم که اومدی و بهم سر زدی ... بی معرفت ...حداقل زود به زود بیا .... ببخشید که گفتم بی معرفت شوخی کردم ... تو خیلی هم با معرفتی .. باوفایی .... منتظرتم .. خدا کنه ایندفعه زودبیای ... این دسته گل هم به تو تقدیم می کنم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:52 توسط مسافر |
|
|
زمانی که مرحوم محمد ملاتقی مجلسی به شهرت نرسیده بود یکی از ارادتمندان او به نزدش شکایت آورد که از آزار همسایه به تنگ آمده ام زیرا دوستان نا اهلش را جمع می کند و تا صبح به شراب خواری و ... مشغولند و آسایش ما را سلب کرده اند . ایشان فرمودند امشب آنها را مهمان کن و من هم می آیم او نیز چنین کرد . ملا محمد تقی مجلسی زودتر از همه به آنجا رفت و در گوشه ای نشست . اوباش و سردسته آنها وارد شدند تا ایشان را دیدند ناراحت شدند که با وجود او حتما عیش آنها به هم می خورد ولی بهرحال نشستند . ایل اوباش از ملا محمد تقی پرسید : چه شده که تو هم به جرگه ما آمدی ؟ او گفت : فعلا چنین پیش آمده سپس برای رد کردن ملا سخن را باز کردند : راهی که شما پیش گرفتید بهتر است یا راه ما ؟ ملا پاسخ داد : باید آثار کار را دید تا نظر داد . سردسته گفت : این منصفانه است و ادامه داد : یکی از اوصاف ما این است که اگر نمک کسی را خوردیم نمکدان را نمی شکنیم . ملا گفت : قبول ندارم که شما اینگونه باشید . او پرسید : چرا ؟ ما از جوانمردانیم . ملا گفت : اگر چنین است . می پرسم شما هرگز نمک خدا را خورده اید ؟ سردسته فهمید و سر به زیر انداخت و پس از مدتی خارج شد و روز بعد به منزل ملا تقی آمد و با شرمساری تمام گفت : سخن دیشب شما سخت در دل من اثر کرد و خواب را از چشمم ربود . «قصص العما _ ص 333 »
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:13 توسط مسافر |
|
|
خدایا دلم خیلی گرفته .... دیشب تا صبح خوابم نبرد .... خیر سرم صبح رفته بودم زیارت ... دعا و ناله و گریه ... چه قدر سبک شده بودم .. خدایا چرا ؟؟؟ خدایا چرا دستمو نگرفتی ؟؟ لعنت به خودم ...خدایا چرا دارم از تو گله گی می کنم ..؟ مقصر خودم بودم .... به خاطر اینکه یه بنده ای رو ناراحت نکنم ... به خاطر اینکه بهش ضد حال نزنم ... گناهشو به جون خریدم ....با اینکه می دونستم دارم گناه می کنم .... خدایا چرا گذاشتی دستمو رها کنم ....خدایا چرا بهم ندا ندادی ؟؟ خوب یادمه لحظه ای که دستمو از دستت بیرون کشیدم .. تو صدام کردی .... اما انگار صدای بنده ات بیشتر توی گوشم می پیچید ... هنوز صدات تو گوشمه ..... بهم گفتی امروزتو خراب نکن .... با یه گناه همه چیز و تباه نکن .... بهم گفتی مگه یادت رفته همین امروز صبح بهم التماس می کردی دستتو بگیرم ... حالا هنوز یک روز نگذشته ازم می خوای دستتو رها کنم ؟.... خدایا تو دستموگرفتی... من دستمو رها کردم .... من حاظر شدم تو رو ناراحت کنم اما بنده ات و راضی و خشنود کنم .... خدایا غلط کردم ....خدایا اشتباه کردم ... خدایا حالا با چه رویی بیام به درگاهت و بگم منو ببخش ... خدایا با چه رویی دوباره دستمو به سوت دراز کنم و بگم دستمو بگیر ... خدایا منو ببخش .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:44 توسط مسافر |
|
|
ولادت باسعادت حضرت ثامن الحجج علی بن موسي الرضا (ع) مبارك باد
ولادت آقام علی ابن موسی الرضا (ع) را به همه شیعیان تبریک می گویم .. سلام آقاجون .... خودت می دونی چه قدر توی این شبها بی قرارت می شم .... می دونم ازدلم باخبری ... هر وقت اسمت و می شنوم ، طاقت نمیارم ....گریه امونم نمی ده .... دلم بدجوری بی تاب می شه .... آقاجون تو بگو چی کار کنم ؟؟؟ دلم انقدر برات تنگه ...دلم انقدر هواتو کرده ..دارم دیوونه می شم .... تا کی باید تصور کنم روبه روی گنبد طلات ایستادم و دارم باهات حرف می زنم ....؟ تا کی باید از راه دور باهات حرف بزنم ؟ خودت می دونی ... وقتی دوستان وآشنایان میان پابوست ، بهشون میگم هر وقت رفتین توی حرم، روبه روی گنبد طلا ایستادین ،بهم زنگ بزنید ..... تا کی باید اینطوری باهات حرف بزنم ؟؟؟ آقاجون چی کار کنم تا منو بطلبی ؟؟؟ آقاجون دست من نیست که بخوام بیام ...خودت باید منو بطلبی ... یا امام رضا خواهش می کنم منو بطلب ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:30 توسط مسافر |
|
|
امروز ديگر مصمم بود تا درمورد ازدواج با دختر مورد علاقه اش صحبت كند .... سه سال از اولين روزي كه اين تصميم را گرفته بود مي گذشت وهميشه ترس و دودلي باعث شده بود نتواند تصميمش را عملي كند .... درافكارش غوطه وربود كه او را ديد ، گامي به جلو برداشت و دهان گشود ، شرم مانع شد سر به زير انداخت، ناگهان برق حلقه اي زرد بر دست دختر چشمش را خيره كرد و دهانش را بست ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:4 توسط مسافر |
|
|
خدایا...!! خدایا چرا انقدر بین من و تو فاصله زیاد شده؟ ... چرا انقدر ازت دور شدم ؟ خدایا نمی دونم چرا یه مدته که نمی تونم باهات حرف بزنم ..... مثل گذشته ها نمی تونم باهات درد و دل کنم ... حالا که همه چیز خوبه چرا من اینطوری شدم؟ .... چرا نمازام یکی درمیون شده ؟؟ ....چرا دیگه دعا نمی کنم ؟؟... چرا زیادتر از گذشته ها گناه می کنم ؟... توکه هرچی ازت خواستم بهم دادی ...پس من چه مرگم شده ؟... خدایا جز تو هیچکس نمی تونه کمکم کنه .... دستمو بگیر .. دستمو بگیر آخه یکی باید بهم بگه... تو دستت و بسوی خدا دراز کردی تا خدا دستت و بگیره ؟؟ خدایا کمکم کن ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:25 توسط مسافر |
|
|
تا حالا شده خیلی نا امید باشی ؟؟ شایدم اسمشو نا امیدی نمی شه گذاشت .... چون وقتی فکر می کنی ..می بینی اون ته ته های دلت یه امیدی هنوز هست ... می بینی هنوز جا داری .. اما دیگه خسته شدی ..درمونده ای ..انگار برات هیچی مهم نیست .... یه جایی از زندگیت می رسی که احساس می کنی کم آوردی ... یه حس بیخیالی میاد سراغت ...انگار برات همه چیز بی تفاوت می شه .... حتی دیگه حوصله نداری تا خدا رو صدا بزنی و ازش کمک بخوای .... اما خیلی آروم توی دلت با خدا حرفاتو می زنی ... یکدفعه ...توی این بی تفاوتی ، بی خیالی ، بی حوصله گی و خسته گی ها ... اون چیزی رو که منتظرش بودی ... خدا بهت می ده ... انگار دوباره متولد می شی ... دوست داری خدا رو مثل قبل صدا بزنی...ازش تشکر کنی ... ....خدایا شکرت .... همیشه توی زندگیم وقتی به یه نقطه ای رسیدم که داشتم از خدا دور می شدم و نگاهمو از خدا برمی گردوندم ..خدا به من نگاه می کرد .. و من دوباره به خدا نگاه می کردم و برمی گشتم ..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:10 توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اين دنيا يه ايستگاهه
همه ما توي اين دنيا مسافريم .... مقصد سفر خداست ... خوشا به حال اون كسايي كه توي اين سفر يه همسفر دارن .... |
| پیوندها |
|
هنوز نمی دونم! (امیر) قاصدک(سعیده) نهر تنهایی |
|
RSS
|